![]() |
![]() |
|
|
مردی درراه رفتن به خانه اش به دودوست رسید. به اولی گفت:اگر بگویی در کسیه من چیست هر ده تخم مرغ توی کسیه را به تو می دهم. اولی کمی فکرکردو گفت:حداقل یه راهنمایی بکن! مرد گفت:یک چیز سفید که یک چیز زرد هم در میانش است! نادان اولی باز چند لحظه ای درفکرفرو رفت و پاسخ داد: یک ترپ سفید که توی آن را باهویج پرکرده اند! نادان دومی هم به حرف آمدو گفت: چه چیز عجیبی است! ترپ که توی آن را با هویج پرکرده اند به چه درد می خورد؟!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 21:11 توسط الهام |
|
|
پادشاهی درویشی را گفت:جمله ایی گو تا در لحظات غم شاد ودر لحظات شادی غمگینم سازد درویش گفت: این نیز بگذرد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 21:4 توسط الهام |
|
|
روزی مردی که به باغچه باصفا وبزرگ خانه اش افتخار می کرد متوجه شد که یک دسته بزرگ از گیاهان قاصدک خودرو درآن رشد کرده است او از طریق همه روش های شناخته شده تلاش کرد تاازشر قاصدک ها خلاص شود ولی موفق نشد قاصدک ها همچنان به رویش خود ادامه می دادند ودست از سر باغچه آن مرد برنمی داشتند. عاقبت مرد که به ستوه آمده بود نامه ایی برای اداره کشاورزی نوشت واز آنها درخواست کمک کرد اودرنامه اش تمام روش هایی که به کار بسته بود را توضیح داده وسوال کرد حالا چه باید بکنم؟ چندوقت بعد پاسخ اورسید که درآن نوشته شده بود: توصیه می کنیم نحوه عشق ورزیدن به آنها رایاد بگیرید. پ.ن:درسته گاهی وقتا برای از پادرآوردن دشمنان واقعی یا فرضی جنگ و دعوا کافی و نشونه قدرت نیست گاهی واسه پیروزی بر دشمنان کافیه دیدمونو عوض کنیم . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 21:10 توسط الهام |
|
|
داستان زیر را بخوانید نتیجه گیریش با خودتون روزی روزگاری کشاورزی آشیانه رها شده عقابی را پیدا کرد که داخل آن تخم عقابی قرار داشت که هنوز گرم بود. کشاورز تخم را برداشت وآن را داخل لانه مرغان مزرعه اش گذاشت مرغان به این خیال که آن تخم مال خودشان است روی آن نشستند تا اینکه جوجه عقاب از تخم درآمد. جوجه عقاب در کنار مرغان مزرعه بزرگ شد وهمراه آنها دانه خورد اوتمام عمرش رادر آن مزرعه سپری کرد وبه ندرت نگاهی به آسمان می انداخت. تا اینکه روزی که خیلی پیر شده بود سرش را بلند کرد ونگاهی به آسمان پهناور بالای خود انداخت وبا صحنه ایی عجیب مواجه شد عقابی تیز پرواز رادر آسمان دید که بالهایش راباز کرده ودر آسمان اوج گرفته بود عقاب پیر بادیدن آن صحنه فوق العاده از ته دل آهی کشید وبا خود گفت ای کاش من هم یک عقاب بودم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 21:18 توسط الهام |
|
|
مک تاویش زیرک ترین موجود روی زمین بایک آرایشگر قرارگذاشت که دربرابر پرداخت مبلغی ثابت مشتری آرایشگاه شود وتمام مدت سال سرو صورتش راآنجااصلاح کند آرایشگرساده دل پذیرفت امایکی دوماه بعد از مراجعات هرروزه این مشتری سمج به تنگ آمد وروزی نزد دوستی زبان به شکوه گشود که: این مرد آدم عجیب و غریبی است موهای سروریشش باسرعتی ناباورانه رشد میکند چنان که هرروز صبح برای تراشیدن ریش پیش من می آید وهفته ایی دوبار هم بایدسرش را اصلاح کنم تکلیف من بیچاره چیست؟ دوستش خندیدو گفت بهتر است از دونالد شیفر ودیگر برادران هفت قلوی او بپرسی!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 15:44 توسط الهام |
|
|
در آن وقت بود که سر و کله روباه پیدا شد. روباه گفت: سلام شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: سلام صدا گفت: ما اینجا هستم. زیر درخت سیب ... شهریار کوچولو گفت: کی هستی تو؟ عجب خوشگلی! روباه گفت: من یک روباهم. شهریار کوچولو گفت: بیا با من بازی کن. نمیدانی چقدر دلم گرفته ... روباه گفت: نمیتوانم باهات بازی کنم. آخر هنوز اهلیم نکردهاند. شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: معذرت میخواهم. اما فکری کرد و پرسید: اهلی کردن یعنی چی؟ روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی. پی چی میگردی؟ شهریار کوچولو گفت: پی آدمها میگردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چی؟ روباه گفت: آدمها تفنگ دارند و شکار میکنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش میدهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ میگردی؟ شهریار کوچولو گفت: نه، پی دوست میگردم. اهلی کردن یعنی چی؟ روباه گفت: یه چیزی هست که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است. - ایجاد علاقه کردن؟ روباه گفت: معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچهای مثل هزاران پسر بچه دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم و نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتایمان به هم احتیاج پیدا میکنیم. تو واسه من میان همه عالم موجود یگانهای میشوی. من واسه تو. شهریار کوچولو گفت: کم کم دارد دستگیرم میشود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد. روباه گفت: بعید نیست. رو این کره خاکی هزار جور چیز دیده میشود. شهریار کوچولو گفت: اوه نه! آن روی کره زمین نیست. روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: روی یه سیاره دیگر؟ - آره - توی آن سیاره شکارچی هم هست؟ - نه - محشر است. مرغ و ماکیان چه طور؟ - نه روباه آه کشان گفت: همیشهی خدا، یک پای بساط لنگ است! اما پی حرفش را گرفت و گفت: زندگی یکنواختی دارم. من مرغها را شکار میکنم، آدمها مرا. همه مرغها عین همند و همه آدمها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ میکند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندیگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را میشناسم که با همه با هر صدای پای دیگری فرق میکند. صدای پای دیگران منو وادار میکند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو همچون نغمهای مرا از سوراخم بیرون میکشد. تازه، نگاه کن! آنجا گندمزار را میبینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی فایدهای است. پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمیاندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلاست. پس وقتی اهلیم کردی محشر میشود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو میاندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار میپیچد دوست خواهم داشت ... خاموش شد و مدت زیادی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: اگر دلت میخواهد منو اهلی کن! شهریار کوچولو جواب داد: دلم که خیلی میخواهد، اما وقت چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آورم. روباه گفت: آدم فقط از چیزهایی که اهلی میکند میتواند سر در آورد. انسانها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بی دوست ... تو اگر دوست میخواهی خوب منو اهلی کن. شهریار کوچولو پرسید: خوب راهش چیست؟ روباه جواب داد: باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دور تر از من، میگیری این جوری میان علفها مینشینی. من زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لام تا کام هیچی نمیگویی، چون تقصیر همه سو تفاهم زیر سر زبان است. عوضش میتوانی هر روز یک خرده نزدیکتر بنشینی. فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد. روباه گفت: کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد ظهر بیایی، من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود و هرچه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند شود زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدر خوشبختی را میفهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟ ... هر چیزی برای خودش قاعدهای دارد. شهریار کوچولو گفت: قاعده یعنی چی؟ روباه گفت: این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته است. این همان چیزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها فرق کند. مثلا شکارچیهای ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنجشنبهها را با دخترهای ده میروند رقص.پس پنجشنبهها بره کشان من است. برای خودم گردش کنان میروم تا دم بوستان. حالا اگر شکارچیها وقت و بیوقت میرقصیدند، همه روزها شبیه هم میشد و من بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم. به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد. لحظه جدایی که نزدیک شد روباه گفت: آخ! نمیتوانم جلوی اشکم را بگیرم. شهریار کوچولو گفت: تقصیر خودت است. من که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهلیت کنم. روباه گفت: همین طور است. - پس این ماجرا فایدهای به حال تو نداشته. روباه گفت: چرا، واسه خاطر رنگ گندم. بعد گفت: برو یک بار دیگر گلها را ببین تا بفهمی که گل خودت تو عالم تک است. موقع برگشتن با هم وداع میکنیم و من به عنوان هدیه رازی را به تو میگویم. شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گلها رفت و گفت: شما سر سوزنی به گل من نمیمانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده و نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود. روباهی بود مثل هزاران روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا توی همهی عالم تک است. گلها حسابی از رو رفتند. شهریار کوچولو دوباره گفت که: خوشگلید امابرایتان نمیشود مرد. گفت و گو ندارد که! گل مرا هم فلان رهگذر گلی میبیند مثل شما. اما او به تنهایی از همهی شما سر است. چون فقط اوست که آبش دادهام. چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام. چون فقط اوست که پای گله گزاریها یا خودنماییها و حتی گاهی پای بغ کردن و چیزی نگفتنهایش نشستهام. چون که او گل من است. و برگشت پیش روباه. گفت خدا نگهدار! روباه گفت: خدا نگهدار! و امارازی که گفتم خیلی ساده است. جز با دل هیچ چیز را چنان که باید نمیشود دید. نهاد و گوهر را چشم سر نمیبیند. شهریار کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد: نهاد و گوهر را چشم سر نمیبیند. - ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کردی. شهریار کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد: ... به قدر عمری است که به پاش صرف کردهام. روباه گفت: انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند اما تو نباید فراموش کنی. تو تا زندهای نسبت به چیزی که اهلی کردهای مسؤولی. تو مسؤول گلتی ... شهریار کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد: من مسؤول گلمم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 13:40 توسط الهام |
|
|
یکی بود یکی نبود . یک مرد بود که تنها بود . یک زن بود که او هم تنها بود . زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود . خدا غم آنها را میدید و غمگین بود . خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید . مرد سرش را پایین آورد . مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید . خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید . مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید . خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید . مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید . خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی . مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ... یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد .
دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند . اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند . مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد . خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود . فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند . خدا خندید و زمین سبز شد . خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد . فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت . خاک خوشبو شد . پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود . فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند . مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد.
بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت . خدا شوق مرد را دید و خندید . وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست . خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد .
راست بگویید تا راستگو باشد .
گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد . روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت . زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد
از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند . خدا همه چیز و همه جا را میدید .
میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود . زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد .
دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند . و پرنده هایی که ... خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 20:36 توسط الهام |
|
|
کلاغ و طوطي هر دو سياه و زشت آفريده شدند
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 16:0 توسط الهام |
|
|
تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره خالی از سکنه ای افتاد ،
او با دلی لرزان دعا میکرد تا خدا نجاتش دهد .
ولی هرچه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذراند ، کسی نمی آمد .
سرانجام خسته و از پاافتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد
تا خود را از عوامل زیانبار محافظت کند و دارایی های اندکش . را در آن نگه دارد اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود ،
به هنگام بر گشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود .
متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده بود و همه چیز از دست رفته بود .
از شدت خشم و اندوه در جا خشکش زد . فریاد زد :
خدایا چه طور راضی شدی با من چنین کنی ؟
آن کشتی آمده بود تا نجاتش ، دهد .
مردِ خسته ، از نجات دهندگانش پرسید : شماها از کجا فهمیدید من اینجا هستم ؟!
آنها جواب دادند ... ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم
و برای نجات تو به این سو آمدیم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 15:34 توسط الهام |
|
|
روزي مردي , عقربي را ديد که درون آب دست و پا مي زد او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نيش زد. مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد , اما عقرب بار ديگر او را نيش زد رهگذري او را ديد و پرسيد: "براي چه عقربي را که نيش مي زند , نجات مي دهي" . مرد پاسخ داد:"اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 17:51 توسط الهام |
|
|
كودك نجوا كرد: « خدايا با من صحبت كن » و يك چكاوك آواز خواند ، ولي كودك نشنيد. پس كودك با صداي بلند گفت : « خدايا با من صحبت كن » و آذرخش در آسمان غريد ، ولي كودك متوجه نشد. كودك فرياد زد: « خدايا يك معجزه به من نشان بده » و يك زندگي متولد شد ، ولي كودك نفهميد. كودك نااميدانه گريه كرد و گفت: « خدايا مرا لمس كن و بگذار تو را بشناسم » ، پس خدا نزد كودك آمد و او را لمس كرد. ولي كودك بالهاي پروانه را شكست و در حالي كه خدا را درك نكرده بود از آنجا دور شد ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 19:18 توسط الهام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من به خود می گویم که چرا تنهایم ودراین تنهایی هیچکس نیست که با کوک دلم ساز کند هیچکس نیست کز احساس دلم سهم برد ودر اندیشه این تنهایی همچنان تنهایم
|
| پیوندهای روزانه |
|
غزل پرسه کلبه تنهایی من او ندارم کوه غم صهبای رضوان حریم عشق mitridats روزمرگی قلب من مال کیه؟ آدمها رو عشقشون پا میذارن آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
زمزمه با خدا راهی به سوی خوشبختی غزلهای دلم کنترل ذهن و مثبت اندیشی رازهایی در مورد عشق داستان ازدواج موفق بال هایت را کجا جا گذاشتی؟(عرفان نظر آهاری) |
|
RSS
|
|
كل بازديد ها :
|