![]() |
![]() |
|
|
نگران نباش محکم فرود آر مثل همیشه چشمات رو ببند و تبررو محکم تر از همیشه دردستت بگیر مطمئن باش دل من هیزم خوبی می شه برای سردی دلت ضربه اول تیشه به ریشه زدی و من خندیدم از ته دلم آخه تو تیشه به ریشه خاکیم زدی ضربه دوم بر تن خسته ام زانوانم رابرای رازونیازباخاک آشنا کرد ومن باز در میان گریه خندیدم با ضربه بعدی شاخه و برگهای احساسم به زمین افتادند اما دستهایم برای یاری خواستن به آسمان بلند شد ومن اینبار نیز در میان هق هق گریه ام خندیدم نگران نباش وباز هم محکم و محکمتر از قبل ضربه هایت را بر جسم و روح من فرود آر چرا که دلم مست پایکوبی ست تو بزن تا شاید افسانه ققنوس در من تجلی پیدا کنه تو بزن که دلم مدتهاست آماده سوختن و خاکستر شدنه و تو زدی ضربه هایت را یکی پس از دیگری ومن در میان گریه خندیدم وتو زدی ومن ترانه خوان شدم وتو زدی و من رقصیدم وتو زدی ومن آنقدر مست رقصیدن شدم تا آتش گرفتم و خاکستر شدم نگران نباش من هنوز هم دلخوشم چرا که خاکسترم هم عطر خاک باران زده را می دهد ومن دلخوشم به همین عطر ومستیی که پایانی ندارد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 19:54 توسط الهام |
|
|
تو می خوای مثل یه قاصدک رها باشی من می خوام پشت زندون غمت اسیر دست غم بشم تو می خوای بی من باشی آسمونا رو سیر کنی من می خوام روی زمین ستاره ها رو بشمرم تو می خوای از دست هر چی عاشقی است فرار کنی من می خوام تو دام عشقت خودمو اسیر کنم تو می خوای بارون بشی اما برا من نباری من می خوام بارون بشی برمن و هستیم بباری من می خوام قطره هاتو روی تنم حس بکنم با بارش نوازشت آتیش بشم، بیشتر ازاین گربگیرم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 15:40 توسط الهام |
|
|
آرام جانم! برو اما کمی آرامتر بگذار یک دل سیر تماشایت کنم وبه اندازه تمام روزهایی که نخواهم دیدت بوسه بارانت مهربانم! برو اما کمی آرامتر بگذار لحظه ایی دیگر به اندازه تمام لحظات با تو نبودن باتو بودن را تجربه ایی نو کنم نازنینم! تازیانه نبودنت لحظه به لحظه روح احساسم را مجروح تر می کند وزانوانم را بیشتر با خاک آشنا بیا و کمی آهسته تر قدم بگذار درراه بی بازگشت سفر بگذار نبودنت آهسته تر فرود آید برتن زخم خورده احساسم ای آرام جانم!ای ساحل آرامشم! ای قرار بی قراریهایم! برو اما بهر خدا کمی آرامتر بگذار آرام آرام ٬نبودنت جانشین بودنهایت گردد ای همه آرامشم! برو اما کمی آرامتر برو اما کمی آرامتر!!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آذر 1387ساعت 20:8 توسط الهام |
|
|
با خودم عهد کرده بودم مدتی ننویسم و دوباره وقتی شروع کنم که نوشته هام معنایی از رهایی باشد اما نوشتن آب سردی است بر آتش درونم. با اینکه همه می گن در عمق نوشته هام غم غریبی وجودداره اما هیچ وقت حرفی از ناامیدی نزدم همیشه متنفربودم از نوشته هایی که رنگ وبوی ناامیدی داره. اما چند روزیه یه احساس بی ریشه سعی می کنه در دلم جاخوش کنه. چند روزیه خودم راو خدای خوبم را فراموش کردم دلم را به محاکمه کشیدم و به بی اعتمادی محکوم کردم و در پایان عشق را رها کردم. رهایی عشق که گذشتن از خود است برای عشق و مقدس اما فراموشی خدا................!!! خدایا چه برسر دلم آمده؟چرا دیگر شوقی نیست در صدایم برای صدا کردنت؟ خدایا این همه سرگردانی و حیرانی دلم برای چیست؟ شاید این جریمه به حراج گذاشتن دلم است به بهای ناچیز! اما خدایا خودت خوب می دانی ما انسانها در روی زمین غریبیم وشاید گاهی در آسمانها غریب تر. واین رنج غربت و غریبی است که مارا به حراج دل وا می دارد و گاهی این حراج دل مارا به اصل خود نزدیک و نزدیکتر می سازد وگاهی مارا از اصل خود و از اهل آسمان دورتر و دورتر می سازد. اما خدایا ازتو می خواهم ثمره این عشق را برای من نزدیکی به خودت و اهل آسمان قرار دهی. ازتو می خواهم یاریم کنی تا هجران رابهانه ایی نسازم برای خالی نگه داشتن دلم از یادت. ودر یک کلام: خدایا بیشتر ازقبل محتاج باران مهربانیت هستم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 14:6 توسط الهام |
|
|
هر کس قدم گذاشت به دنیایم خندیدو گفت: تویی همان دیوانه باران زده!! اما دنیای من و تو از یک جنس بودو شاید من اینگونه باور کردم. واینگونه بود که عبور کردم از خویش تا به رویای باتو بودن نزدیک و نزذیکتر شوم تا دیگر تنها نباشم تا دیگر تنها نباشی واکنون مدتهاست در خاطراتم فقط باران می بارد(فقط در خاطراتم!!) همیشه مست و شیفته بوی کاهگل های باران خورده بودم و این روزها مست تر شده ام و شیفته تر. اما کجاست بارانی که برروح خاک گرفته ام ببارد تا معطر شود لحظه هایم با حضور همیشه سبزش؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 18:54 توسط الهام |
|
|
گفتی با هم پیمان ببندیم تا همیشه قلبهایمان در دسترس باشن اما این روزها هر وقت سراغی از قلبت گرفتم شنیدم که قلب مورد نظر در دسترس نمی باشد!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 15:23 توسط الهام |
|
|
گفتی همیشه دلت به روی عشق من online پس چه زمان جواب offهای عاشقانه دلم را میدهی؟؟؟؟!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 21:24 توسط الهام |
|
|
خیلی سخته یه روز بفهمی باخودخواهی بجاو نابجایت دیگری رابه سیاهی کشوندی بفهمی اینقدر به فکر خودت بودی که غرق شدنش را ندیدی. به خداقسم زیر بارگناهی که بردوشم گذاشتی که بردوشت گذاشتم درحال خرد شدنم. این روزها دررویاهایم همانجایی که روزی جایگاه عاشقانه من وتو بود جهنمی برپا کردم جهنمی که آتش سوزانش لحظه به لحظه دلم را به آتش می کشاند. نه اشتباه نکن این آتش آتشی نیست که جان و دل عاشقان را می سوزاندوخاکستر می کند این آتشِِ،مجازات ندانم کاریهای من وتوست وبیشترمن. اما من وتو چگونه می توانیم رهاشویم رهایی ازاین همه سیاهی که با دلهایمان پیوند خورده است. به راستی رمز رهایی من وتودر چیست؟ خوب گوش کن صدایی کم رنگ شده اما آسمانی ازنقطه کوچکی ازروحمان که هنوز از دستبرد زمینی شدن مصون مانده به گوش می رسد که آهسته اما با تاکیید می گوید: ازوسوسه خالی شو تارمز رهایی رابیابی! واما می دانم برای تورهایی درفراق است و رفتن وخوب می دانم هجرت تو باید مجازات دیگرم باشد! دیگر توان ایستادن ندارم پیشانی برخاک می گذارم وبافریاد الهی العفو قلب سیاهی ها رانشانه می گیرم. آیا می توانم امیدوار باشم که توببخشی خودخواهی هایم را وخدا ببخشد گناهانم را؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مهر 1387ساعت 12:55 توسط الهام |
|
|
این بار نیز دلنوشته هایم برای توست وبرای او: یه حس قشنگ ته دلم می گه کسی نامم را نجواکنان در انتهای کوچه باغهای بی قراری می خواند. گوشهایم را تهی می کنم از صدای همهمه تا آنها نیز پر شوند از ترنم شورانگیز دل. اومرا می خواند ومن در عمق جانم به یقینی ناب می رسم. اومرا می خواند ومن ته دلم به تردیدهایم می خندم. ودر نهایت با دلی به یقین رسیده قدم می گذارم در کوچه باغهای بی قراری و بی تابانه به جستجوی صدایی می روم که لحظه به لحظه مرا شیدا و شیداتر می کند. اینبار من او را می خوانم واو ناز می شود و من نیاز. می خوانم او را ومن بیدل می شوم و او دلدار. وتو ای محبوب زمینی من! صدایم را خوب می شنوی که نامت را که نامش را چه مومنانه برلب می آورم اما رسم وآیین تو نیز همان رسم و شیوه دلدادگی است. این را از گاهی بودنها وبیشتر اوقات نبودن هایت خوب فهمیدم وخوب می دانم چمدانت را هیچگاه به خاطرمن بازنخواهی کرد چرا که عاشق سفری و رفتن وعشق به سفر به مسافر اجازه نمی دهد چمدانش را باز کند. من با یقین به دنبال صدایت آمدم اما حالا می بینم تونیز هروله کنان میان رفتن و ماندن می دوی و نمی دوی. این روزها سوالی ذهن خسته مرا خسته تر کرده که آیا تونیز نامم را با دلی سرشار از یقین خواندی و یا اینکه...............................................!!!؟؟ تردیدهایم دوباره جان می گیرند اما در یک آن صدای رعد وبرق و بعد باران...... اما هم من وهم تو خوب می دانیم باران بهانه ایی بیش نیست. باران فرصتی است تاباردیگرتردیدهایمان زیر بارش همیشه سبزش کم رنگ و کم رنگتر شوند و دلمان به یقینی ناب تر از قبل برسد. واکنون فهمیده ام که برای کوچه باغهای بی قراری انتها معنا ندارد. برای من ابتدایش مهر شورانگیز توبود وهست وانتهایش تا بی نهایت بی قراری است و بی قراری. دلم می خواهد روزی نه تنها من وتو که همه انسانها آن بی نهایت مطلق آن بی قراریی را که آرامشی جاوید درونش نهفته است را درک کنیم و درک کنند. ودر پایان باز هم نامت را می خوانم ودوستت می دارم ونامش را می خوانم ومی پرستمش به امید اینکه تو هم بخوانی مرا وبپرستی اورا. دوستت دارم محبوب زمینیم تا بی نهایت آرامش تا خودخود خدا. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 23:14 توسط الهام |
|
|
در خلوت اندیشه ام تفألی زدم برباران خاطرات کبودم جان غزل شد وخود غزل حرف دل توبود. وتوای شهریارمن! آسوده باش درسینه خود عشق باران را دار زدم. اما دوست دارم باز هم پشت پنجره ذهنم بباری اما این بار به شیوه ایی دیگر به همان شیوه روزهای نخست قسم به همه زیباییها من به یک سیب به یک دلبستگی پاک قناعت دارم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 20:41 توسط الهام |
|
|
شده یه وقتا ته دلت حرفی واسه گفتن داشته باشی هی دل دل می کنی بگی یا نگی؟ فکر می کنی اگه بگی دست مهربون عشق می شه تکیه گاهت واسه روزای بی کسیت امااگه نگی ممکنه تاابددرحسرت یه لحظه نگاش بسوزی. دلت رو می زنی به دریا بدون توجه به اینکه دریا یه وقتایی طوفانیم هست. حرفای شیرین دلت توطوفان دریا گم میشه و توروبا یه دنیاتردیدو دودلی تنها می ذاره. منم با یه دل بی قرار اسیر طوفان دریا شدم حرفای دلم گم شد توطوفان دریا و غرق شدم تونامردیای روزگار. حالا شدم مثل ساحل تنهایی که موجی سرگردان همون که روزی باعشق ساحل دلم رو نوازش می کرد حالا با خشم بهش می کوبه تا ته مانده همون دلشوره های شیرین و قشنگ عاشقی رو به تلخی تبدیل کنه. حالا می فهمم چرا نباید به دل اعتماد کرد. می فهمم سکوت وتنها سکوت باید تنها حرف عاشق باشه. اون روزا دل توی دلم نبود آخه قراربود عشق مهمون همیشگی دلم بشه باخودم می گفتم خداکنه بالبخندوارد بشه امابا بغض آمدو گریانم کرد. باخشم رفت و بیزارم کرد بیزار از این قفس که نامش زندگی است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 10:35 توسط الهام |
|
|
چند وقته بدجور بهم ریختم اما برعکس خیلی آدما نه از دنیا گله دارم نه از سرنوشت. دیشب حافظ رو برداشتم وبرای چندمین بار به نیت دلم بازش کردم دلم می خواست حرفی بزنه تا بلکه آروم و آرومتر بشم اما حافظم همه گناهها رو انداخت رو دوش خودم و گفت: تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم از که می نالی و فریاد چرا می داری؟ آره درسته همیشه همه گناهها به گردن خودمه یه زمانی باران باهمه زیباییهاش برمن می بارید اما من به دنبال یه آسمون پراز ستاره بودم. دلم بدجور به مهربونیای باران عادت کرده بود اما نمی دونم چرا یه وقتا بدون هیچ ملاحظه ایی براش از یه شب پراز ستاره می گفتم. درسته همه گناهها به گردن خودمه دیشب خیلی فکر کردم به همه فرصت هایی که از دست دادمشون فرصت هایی که می تونستند لحظه لحظه های شیرین و قشنگی رو برام بسازن. فکر کردن در مورد گذشته شده عذاب روحم اما دلم نمی خواد این بارم فرصت هام رو ازدست بدم. به دلم می گم طاقت بیار روزها زودتر از آنچه فکر کنی می گذرن باز پاییز از راه می رسه وبازهم باران..................... امانه دیگه باید باور کنم باران میلی به باریدن نداره درست مثل بهار امسال که دلم رو در حسرت نوازش هاش گذاشت. اما بازهم به دلم می گم شکست رو باور نکن یه جایی خوندم که خنده بزرگترین انتقامیه که می شه از زندگی گرفت منم مثل همیشه آماده ام واسه گرفتن انتقامی سخت از زندگی.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 10:57 توسط الهام |
|
|
این روزا وقتی به گذشته برمی گردم وقتی لحظه لحظه های زندگیم را مرور می کنم وقتی سیاه مشقهای عاشقانه ام را ازلابه لای لحظه لحظه های زندگیم بیرون می کشم خوب که نگاهشون می کنم تا قبل از حضور سبز تو سطر به سطر فقط غزل است وغزل بی انکه نامی زینت بخش غزلهایم باشد اما ناگهان نام تو غزلی می شود وسطر به سطر ولحظه لحظه زندگیم پر می شود از نام تو تکرار نام تو جریمه عاشقی من است اما خود بگو نازنینم! به جرم کدامین گناه حکم به جدایی را صادر کردی؟؟؟!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:3 توسط الهام |
|
|
برای او که پیاده در باران را برایم معنا بخشید مقصر کیست من یا تو؟ چرا این روزهاقلبم دیوانه وار می کوبد بر سینه تنگم؟ چرا اینقدر ،بیقرارو تشنه دیدار بارانم؟ چه رازی هست در باران؟ تو آن را خوب می دانی تو خود باران من بودی و من را با حس پاکی آشنا کردی ولی دیگر چرا برمن نباریدی و ، سرنوشتم را به دست دیگری دادی؟ نمی دانم مقصر کیست من یا تو؟ در آن روزها به مهرپاک باران دلخوش و زنده به غوغای دلم بودم در این روزها اما سکوتی مرگبار بر جانم سایه افکنده ست نمی دانم مقصر کیست من یا تو؟ در آن روزها کاش عشق را از سکوت من تو می خواندی کاش ترس را از نگاهم خوب می فهمیدی یا در این روزها که حرف حرف جدایی هاست کاش باز هم سکوت می کردم و راز دل خود را برای تو نمی گفتم کاش می گفتی مقصر کیست من یا تو؟ اما چه فرقی می کند دیگر؟ مقصر من !یا مقصر تو! ولی این را بدان هرگز فراموشت نخواهم کرد برایت آرزو دارم پرواز تا اوج سعادت را لبت همواره خندان دلت همواره دریایی روزگارت شاد و بی غم باد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:17 توسط الهام |
|
|
ساده بودن سخته مثل آیینه شفاف و مثل آب پاک بودن یه دل دریایی می خوادو یه روح آسمونی. کار هرکس نیست رقابت با آب وآیینه آیینه می شکنه گاهی دلش هزار تیکه میشه امابازم تو تیکه تیکه های شکسته اش می شه تصویر روشنی از یه دنیا بی رحمی رو دید. من اناری را می کنم دانه به دل می گویم خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود می پرددرچشمم آب انار اشک می ریزم مادرم می خندد رعنا هم آرزوی سهراب رقابت آدماباآب و آیینه بود . دلش یه دنیا یکرنگی و یکدلی می خواست امابا همه اشتیاقش از شکسته شدن دلهایی می گه که مثل دانه های انار شفافند می گه اگه یکرنگ باشی اگه دانه های دلت پیدا باشه مردمی هم هستند که خیلی راحت پامی ذارن رو دانه های دلت وبا بی خیالی شاهد شکسته شدنت می شن اما اگه جانزنی دونه دونه های اشکت روحت رو جلا می ده اونوقته که دلت دریایی می شه و روحت آسمونی.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:29 توسط الهام |
|
|
فکر می کردم عاشق شدن یعنی پیاده شدن در ایستگاه شادی زندگی اما حالا فهمیدم چرا می گویند سکه دورو دارد!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 17:35 توسط الهام |
|
|
دیشب در خواب ستاره ایی به آسمان دلم پا گذاشت وصبح دربرخورد بانگاه تواندیشیدم چه خوب می شد همیشه خوابهای طلایی تعبیری زیباتر داشتن! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 15:42 توسط الهام |
|
|
وعده دیدار نزدیک نزدیک شد وآن مرد درباران آمد من با لهجه باران برایش از عشق خواندم واما او اوزیرو بم سازش نوای جدایی داشت درباران آمد درباران نواخت ودرباران رفت ومن هنوز شیفته بارانم ومنتظر آمدن او!!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 15:7 توسط الهام |
|
|
من به اندازه یک سوت قطار در هر پیچ در هر پیچ که می پیچد یک غم به غمی دیگر بی قرارانه پر از فریادم وبه اندازه حجم دلتنگی یک عاشق تنها شده ام دل من پر شده از تنهایی تنهایی من مزمن شده است در درونم یک حس در حال فرو پاشی است وصدایش پشت دیوار دلم خلوت ذهن مرا می شکند باز هم سوت قطار باز هم جاده پر پیچ و خمی در پیش باز هم تنهایی و غم باز هم فرو پاشی عشق وصدایی که خلوت ذهن مرا می شکند!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 13:24 توسط الهام |
|
|
دلم در آرزوی شبی پراز ستاره پشت پرچین نگاهت تکراو تکرار می کند واژه هایی از جنس نوررا مهربانم خود بگو تا شب پرستاره نگاهت چندواژه دیگرفاصله باقی است؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 15:16 توسط الهام |
|
|
گاهی پیش می آید در هجوم دلتنگی های خود غرق می شویم ونگاهمون در جستجوی یک ناجی کاش آن ناجی رویاهایم تو باشی!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 21:23 توسط الهام |
|
|
آمدی ساده ازپشت هزاران هزار ستاره آمدی تا باهم تجربه کنیم صعود به بلندای احساس را اما در نیمه راه خواستی فراموش کنی وفراموش کردی بهانه آمدنت را وعزم سفر کردی به بهانه عبور زخم خورده عشق برتن باران زده احساسم وگذشتی ساده به سادگی عبور عابری خسته ازکنار پسرکی دوره گرد رفتنت هم مثل آمدنت ساده بود واکنون من مانده ام تنها ایستاده بربلندای احساس بافریادی که از شکستن لبریز است که ای نامهربان تاهمیشه دوستت خواهم داشت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 12:21 توسط الهام |
|
|
در بن بستی رها شده در تاریکی عقوبتی تلخ وشکستن به ضرب شلاق خاطرات در کمین تا اسیری شوم جاودانه و دربند دستانت چه مهربانانه پاره کردند تارهای به دورم تنیده شده را و چه سخاوتمندانه باریدی برمن و احساس زخم خورده ام طراوت بخشیدی و ماندگار شدی ومن به سپاس این همه مهر جاودانه تسبیح گوی تو خواهم بود! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 20:20 توسط الهام |
|
|
تورفته ای ای دوست ......
اما تا همیشه...... نگاه من خیره به دنبال نگاه توست.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 20:12 توسط الهام |
|
|
دیشب هوایی شده بودم بارون شدم و باریدم. وای که چه کیفی داره وقتی می باری مثل خود خود بارون سبک می شی و پاک. تو اون لحظه ها گاهی غیر ممکن ها واست ممکن می شه. دیشب هوایی شده بودم بارون شدم و باریدم.سبک شدم سبک مثل خود خود قطره های بارون. بر دلم باریدم و دلم با سر بلندی حضور عشق را فریاد زد. بی قرارش بودم و دلتنگ. تو اوج سر مستی یه بار دیگه پیوندم رو با نگاهش جشن گرفتم . وای که دلداده تر شدم و عاشق تر. در خودم شکستم تا شیدائیم رو فریاد بزنم. درونم پر بود از فریاد بمان ای دوست. واو ماند او ماند با دل عاشقم او ماند و........................ وباز صبح باز نگاهی منتظر ودستانی خالی از حضور سبز دوست وباز امید به بارشی دیگر و دیداری از جنس باران و عشق با آرزوئی در دل که خدایا با وجود همه تنهائیهایم هر کجا هست به سلامت دارش. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 19:11 توسط الهام |
|
![]() ضربان آهنگین قلبم موسیقی جاودانی لحظه لحظه زندگیت باد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 15:0 توسط الهام |
|
|
ستارها بهترین بهانه اند برای امدن شب
وتو بهترین بهانه ایی برای اغازسرنوشت
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 20:41 توسط الهام |
|
|
شبا که جیرجیرکا برا تنهایشون می خونن
همون زمانی که مهتاب بی قرار عطرافشانی شب بوهاست
من از هجوم تمام دلتنگی ها می گذرم تادرمسیری که رو به
روشنائی ست درزلال اشک تو تطهیر شوم
واز بین نی زار مژگان سیاهت به معراج دلت برسم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 16:54 توسط الهام |
|
|
این روزا هوای دلم بدجوری ابریه بعد تو دلتنگیهامو بر شیشه باران زده احساسم می نویسم خودت خوب می دونی ردپای مهربونیات رو دلم مونده نازنینم!عشق تو محراب همه خوبیهاست بیا تا آسمان غم گرفته زندگیم یه آسمون صاف بشه پراز ستاره های درخشان مهربانم همیشه چشم به راه تو خواهم بود |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 11:42 توسط الهام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من به خود می گویم که چرا تنهایم ودراین تنهایی هیچکس نیست که با کوک دلم ساز کند هیچکس نیست کز احساس دلم سهم برد ودر اندیشه این تنهایی همچنان تنهایم
|
| پیوندهای روزانه |
|
غزل پرسه کلبه تنهایی من او ندارم کوه غم صهبای رضوان حریم عشق mitridats روزمرگی قلب من مال کیه؟ آدمها رو عشقشون پا میذارن آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
زمزمه با خدا راهی به سوی خوشبختی غزلهای دلم کنترل ذهن و مثبت اندیشی رازهایی در مورد عشق داستان ازدواج موفق بال هایت را کجا جا گذاشتی؟(عرفان نظر آهاری) |
|
RSS
|
|
كل بازديد ها :
|