![]() |
![]() |
|
|
مثل نامه ای ولی توی هیچ پاکتی جا نمی شوی جعبه جواهری قفل نیستی ولی وا نمی شوی مثل میوه خواستم بچینمت میوه نیستی ستاره ای ازدرخت آسمان جدا نمی شوی من تلاش می کنم بگیرمت طعمه می شوم ولی تو نهنگ می شوی مثل کرم کوچکی مرا تندو تیز می خوری تور می شوم ماهی زرنگ حوض می شوی لیز می خوری آفتاب توی آسمان آفتاب می شود ابر هم بدون آسمان فقط چند قطره آب می شود پس تو ابر باش و آفتاب قول می دهم که آسمان شوم یک کمی ستاره روی صورتم بپاش سعی می کنم شبیه کهکشان شوم شکل نوری و شبیه باد توی هیچ چیز جا نمی شوی تو کنار من کنار او ولی تو تویی و هیچ وقت ما نمی شوی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 20:27 توسط الهام |
|
|
تو آدمی ولی چقدر مثل بادبادکی نخ تو توی دستهای من ولی همیشه بی اجازه می روی سراغ ابرهای پشمکی سراغ آفتاب تازه می روی تو هم کلاسی پرنده ای تو هم اتاقی ستاره ای ورق ورق، سبک ،جدا شبیه یک کتاب پاره پاره ای تو شکل قاصدک تو شکل باد تو شکل رفتنی وراستش کمی شبیه من شبیه این دل منی تو با پرنده ها تو با تمام بال های در به در چه زود جفت و جور می شوی تو بی هوا تو بی خبر تو دور دور دور می شوی آهای بادبادک عزیز! بیا چقدر دیر کرده ای بیا بیا فقط بگو کجای آسمان دوباره گیر کرده ای! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 19:43 توسط الهام |
|
|
با توام باتو خدا یک کمی معجزه کن چند تا دوست برایم بفرست پاکتی از کلمه جعبه ای از لبخند نامه ای هم بفرست کوچه های دل من باز خلوت شده است قبل از اینکه برسم دوستی را بردند یک نفر گفت به من باز دیر آمده ای دوست قسمت شده است باتوام با تو خدا یک دل قلابی یک دل خیلی بد چقدر می ارزد؟ من که هرجارفتم جار زدم: شده این قلب حراج بدوید یک دل مجانی قیمتش یک لبخند به همین ارزانی هیچ وقت اما هیچ کس قلب مرا قرض نکرد هیچ کس دل نخرید باتوام باتو خدا پس بیا این دل من مال خودت من که دیگر رفتم اما ببر این دل را دنبال خودت. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 21:27 توسط الهام |
|
|
پرنده برشانه های انسان نشست .انسان با تعجب رو به پرنده کردو گفت: من درخت نیستم تو نمی توانی روی شانه های من آشیانه بسازی. پرنده گفت:من فرق درخت ها وآدم ها را خوب می دانم .اما گاهی پرنده ها وآدم ها را اشتباه می گیرم. انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود. پرنده گفت :راستی چرا پرزدن را کنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید. پرنده گفت:نمی دانی توی آسمان چه قدر جای تو خالی ست. انسان دیگر نخندید.انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمی دانست چیست.شاید یک آبی دور.یک اوج دوست داشتنی. پرنده گفت:غیراز تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پرزدن از یادشان رفته است .درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود. پرنده این را گفت و پر زد.انسان رد پرنده را دنبال کردتا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد وبه یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود وچیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد. آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: یادت می آید تورا با دوبال و دو پا آفریده بودم زمین و آسمان هردو برای تو بود اما تو آسمان را ندیدی راستی عزیزم بال هایت را کجا جا گذاشتی؟ انسان بر شانه هایش دست گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد آن وقت رو به خدا کرد و گریست. برگرفته از کتاب بالهایت را کجا جا گذاشتی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 17:38 توسط الهام |
|
|
ترا نه ایی روی زمین افتاده بود. قناری کوچکی آن را برداشت ودر گلوی نازک خود ریخت . ترانه در قناری جاری شد. با او در آمیخت. ترانه آب شد.ترانه خون شد.ترانه نفس شد و زندگی. قناری ترانه راسرداد. ترانه از گلوی قناری به اوج رسید.ترانه معنا یافت.ترانه جان گرفت. قناری نیز وهمه دانستند که از این پس ترانه بودن است. ترانه هستی است .ترانه جان قناری است. ایمان ترانه آدمی ست و قناری بی ترانه می میرد و آدمی بی ایمان. |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آذر 1387ساعت 15:12 توسط الهام |
|
|
ماهی کوچک دچار آبی بی کران بود. آرزویش همه این بود که روزی به دریابرسد. وچه سخت است وقتی که ماهی کوچک عاشق شود.عاشق دریای بزرگ. ماهی همیشه و همه جا دنبال دریا می گشت اما پیدایش نمی کرد. هرروزو هرشب می رفت اما به دریا نمی رسید. کجابود این دریای مرموز گمشده پنهان که هر چه بیشتر می گشت گم تر می شد وهر چه می رفت دورتر. ماهی مدام می گریست ازدوری و ازدلتنگی ودر اشک ودلتنگی اش غوطه می خورد همیشه باخود می گفت: این جا سرزمین اشک هاست. اشک عاشقانی که پیش از من گریسته اند چون هیچ وقت دریا را ندیدند وفکر می کرد شاید جایی دور از این قطره های شور حزن انگیز دریا منتظر است. ماهی یک عمر گریست ودر اشک های خود غرق شدو مرد. اما هیچ وقت نفهمید که دریا همان بود که عمری در آن غوطه می خورد. قصه که به اینجارسید آدم گفت: ماهی در آب بودو نمی دانست شاید آدمی هم با خداست و نمی داند وشاید آن دوری که عمری از آن دم زدیم تنها یک اشتباه باشد. آن وقت لبخند زد خوشبختی ازراه رسید وبهشت همان دم برپاشد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آذر 1387ساعت 14:40 توسط الهام |
|
|
قلب دختر از عشق بود پاهایش از استواری ودست هایش از دعا. اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود. پس کیسه های شرارتش را گشود و محکمترین ریسمانش را به در کشید.ریسمان نامیدی را. ناامیدی را دور زندگی دختر پیچید. دور قلب و استواری و دعاهایش. ناامیدی پیله ایی شد ودختر کرم کوچک ناتوانی. خدا فرشته های امیدرا فرستاد تا کلاف ناامیدی را باز کنند اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد. دختر پیله ی گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت: نه باز نمی شود هیچ وقت باز نمی شود. شیطان می خندیدو دور کلاف ناامیدی می چرخید. شیطان بود که می گفت:نه باز نمی شود هیچ وقت باز نمی شود. خدا پروانه ایی را فرستاد تا پیامی را به دختر برساند. پروانه بر شانه های رنجور دختر نشست ودختر به یاد آورد که این پروانه نیز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار پیله ایی. اما اگر کرمی می تواند از پیله اش به درآید پس انسان نیز می تواند. خدا گفت:نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگررا. دختر نخستین گره را باز کرد. ودیری نگذشت که دیگر نه گره ایی بود ونه پیله ایی و نه کلافی. هنگامی که دختر از پیله ناامیدی به در آمد شیطان مدت ها بود که گریخته بود. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 14:2 توسط الهام |
|
|
جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بودو زندگی را تما شا می کرد. رفتن و رد پای آن را وآدم هایی را می دید که به سنگ و ستون به درو دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند ستون ها فرو می ریزند درها می شکنند ودیوارها خراب می شوند.او بارها و بارها تاج های شکسته غرورهای تکه پاره شده را لابه لای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداریش می خواند و فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدم ها با این آواز کمی بلرزد. روزی کبوتری ازآن حوالی رد می شد.آواز جغد راکه شنید گفت : بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی. آدم ها آوازت را دوست ندارند.غمگینشان می کنی دوستت ندارند و می گویند بدیمنی و بد شگون وجزخبربد چیزی نداری. قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند سکوت او آسمان را افسرده کردآن وقت خدا به جغد گفت : آواز خوان کنگره های خاکی من!پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟دل آسمانم گرفته است. جغد گفت:خدایا آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند. خدا گفت:آوازهای تو بوی دل کندن می دهد وآدم ها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز کوچک وهر چیز بزرگ . تو مرغ تماشا و اندیشه ایی وآن که می بیند و می اندیشد به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ. جغد به خاطر خدا بازهم بر کنگره های دنیا می خواند وآن کس که می فهمد می داند که آواز او پیغام خداست. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 13:19 توسط الهام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من به خود می گویم که چرا تنهایم ودراین تنهایی هیچکس نیست که با کوک دلم ساز کند هیچکس نیست کز احساس دلم سهم برد ودر اندیشه این تنهایی همچنان تنهایم
|
| پیوندهای روزانه |
|
غزل پرسه کلبه تنهایی من او ندارم کوه غم صهبای رضوان حریم عشق mitridats روزمرگی قلب من مال کیه؟ آدمها رو عشقشون پا میذارن آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
زمزمه با خدا راهی به سوی خوشبختی غزلهای دلم کنترل ذهن و مثبت اندیشی رازهایی در مورد عشق داستان ازدواج موفق بال هایت را کجا جا گذاشتی؟(عرفان نظر آهاری) |
|
RSS
|
|
كل بازديد ها :
|