تبليغاتX
پیاده در باران

آرام جانم!

برو اما کمی آرامتر

بگذار یک دل سیر تماشایت کنم

وبه اندازه تمام روزهایی که نخواهم دیدت

بوسه بارانت

مهربانم!

برو اما کمی آرامتر

بگذار لحظه ایی دیگر

به اندازه تمام لحظات با تو نبودن

باتو بودن را تجربه ایی نو کنم

نازنینم!

تازیانه نبودنت

لحظه به لحظه روح احساسم را مجروح تر می کند

وزانوانم را بیشتر با خاک آشنا

بیا و کمی آهسته تر قدم بگذار

درراه بی بازگشت سفر

بگذار نبودنت آهسته تر فرود آید

برتن زخم خورده احساسم

ای آرام جانم!ای ساحل آرامشم! ای قرار بی قراریهایم!

برو اما بهر خدا کمی آرامتر

بگذار آرام آرام ٬نبودنت

جانشین بودنهایت گردد

ای همه آرامشم!

برو اما کمی آرامتر

برو اما کمی آرامتر!!!!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 20:8  توسط الهام | 

 در دل سياه شب،

هر ستاره اي كه سر مي زند اوست

چشمك هر ستاره اي،

نگاه دوزدانه ي اوست كه مرا پيغام مي دهد،

كه در زمين تنها نيستي،

كه مرا غروب نيست،

كه مرا با تو جدايي نيست،

مرا بي تو سرنوشتي نيست، سرگذشتي نيست.

هر ستاره اي مرا مژده اي است كه او هست،كه اوست.

كه او خورشيد بي غروب من است.

كه او وصال بي فراق من است.

طعم هر طعامم اوست.

شهد هر شرابم اوست.

قطره ي هر شبنمي اشك اوست.

آسمان،پرتوي ازسر اوست.

جان من تشنه ي نوش دهنش.

(دكتر علي شريعتي)  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 11:53  توسط الهام | 

ای وارث شکوفه های باران!

بدان که نبض خاطراتم هر لحظه به یاد تو می زند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 21:11  توسط الهام | 

ما به هم معتادیم

                عاشق اما هرگز

تا لب خط سقوط

                 تا چراغ قرمز

ما به هم معتادیم

                 عاشق اما هرگز

مثل دو هم زنجیر

                 نه همیشه خرسند

نه همیشه دلگیر

              نه همیشه تنها

نه همیشه باهم

             گاه گاه دشمن

گاه گاه همدم

                         مابه معتادیم

عاشق اما هرگز!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 18:46  توسط الهام | 

بعداز ظهر یک روز پاییزی است

چند قدم مانده به باران و ابر

ومن تنها عابر خسته این کوچه ام

که عاشقانه شعر دلتنگی می خواند.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 14:54  توسط الهام | 

حقیقت دارد که تو را دوست دارم

در این باران دلم می خواست در انتهای این خیابان نشسته باشی

من از تو عبور کنم وبا سلامم

تو لبخند بزنی

من لبخندت رازیر باران می خواهم.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 19:52  توسط الهام | 

              غربت آن نیست که تنها باشی 

  غرق در غصه غم ها باشی

           غربت آن است که چون قطره آب

     تشنه دیدن دریا باشی

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 10:53  توسط الهام | 

پرنده برشانه های انسان نشست .انسان با تعجب رو به پرنده کردو گفت:

من درخت نیستم تو نمی توانی روی شانه های من آشیانه بسازی.

پرنده گفت:من فرق درخت ها وآدم ها را خوب می دانم .اما گاهی پرنده ها وآدم ها

را اشتباه می گیرم.

انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت :راستی چرا پرزدن را کنار گذاشتی؟

انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.

پرنده گفت:نمی دانی توی آسمان چه قدر جای تو خالی ست.

انسان دیگر نخندید.انگار ته  ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد.

چیزی که نمی دانست چیست.شاید یک آبی دور.یک اوج دوست داشتنی.

پرنده گفت:غیراز تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پرزدن از یادشان

رفته است .درست است  که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین

نکند فراموش می شود.

پرنده این را گفت و پر زد.انسان رد پرنده را دنبال کردتا این که چشمش به یک

آبی بزرگ افتاد وبه یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود

وچیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت:

یادت می آید تورا با دوبال و دو پا آفریده بودم زمین و آسمان هردو برای تو بود

اما تو آسمان را ندیدی راستی عزیزم بال هایت را کجا جا گذاشتی؟

انسان بر شانه هایش دست گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد

آن وقت رو به خدا کرد و گریست. 

برگرفته از کتاب بالهایت را کجا جا گذاشتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 17:38  توسط الهام | 

ای ستاره ها که بر فراز آسمان با نگاه خود اشاره گر نشسته اید

ای ستاره ها که از ورای ابرها برجهان مانظاره گر نشسته اید

آری این منم که در دل سکوت شب نامه های عاشقانه پاره می کنم

ای ستاره ها چه شد که در نگاه من دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد

ای ستاره ها چه شد که برلبان او آخر آن نوای گرم و عاشقانه مرد

ای ستاره ها مگر شماهم آگهید ازدورویی و جفای ساکنان خاک

که این چنین به قلب آسمان نهان شدید ای ستاره ها ستاره های خوب وپاک

ای ستاره ها که همچو قطره های اشک سربه دامن سیاه شب نهاده اید

رفته است او ومهرش ازدلم نمی رود

ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست؟؟؟

ای ستاره ها ستاره ها پس بهار عاشقان جاودان کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 20:43  توسط الهام | 

روزگاری جاده بودم

جاده ای غرق تردد

جاده ای کز رفت وآمد

لحظه ای خالی نمی شد

من که بسیاری غریبان را به آبادی رساندم

عاقبت خود ماندم وویرانه تنهایی خود

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 19:21  توسط الهام | 

ترا نه ایی روی زمین افتاده بود.

قناری کوچکی آن را برداشت ودر گلوی نازک خود ریخت .

ترانه در قناری جاری شد. با او در آمیخت.

ترانه آب شد.ترانه خون شد.ترانه نفس شد و زندگی.

قناری ترانه راسرداد.

ترانه از گلوی قناری به اوج رسید.ترانه معنا یافت.ترانه جان گرفت.

قناری نیز وهمه دانستند که از این پس ترانه بودن است. ترانه هستی است .ترانه

جان قناری است.

ایمان ترانه آدمی ست و قناری بی ترانه می میرد و آدمی بی ایمان.

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 15:12  توسط الهام | 

ماهی کوچک دچار آبی بی کران بود.

آرزویش همه این بود که روزی به دریابرسد.

وچه سخت است وقتی که ماهی کوچک عاشق شود.عاشق دریای بزرگ.

ماهی همیشه و همه جا دنبال دریا می گشت اما پیدایش نمی کرد.

هرروزو هرشب می رفت اما به دریا نمی رسید.

کجابود این دریای مرموز گمشده پنهان که هر چه بیشتر می گشت گم تر می شد

وهر چه می رفت دورتر.

ماهی مدام می گریست ازدوری و ازدلتنگی ودر اشک ودلتنگی اش غوطه می خورد

همیشه باخود می گفت:

این جا سرزمین اشک هاست. اشک عاشقانی که پیش از من گریسته اند

چون هیچ وقت دریا را ندیدند وفکر می کرد شاید جایی دور از این قطره های

شور حزن انگیز دریا منتظر است.

ماهی یک عمر گریست ودر اشک های خود غرق شدو مرد.

اما هیچ وقت نفهمید که دریا همان بود که عمری در آن غوطه می خورد.

قصه که به اینجارسید آدم گفت:

ماهی در آب بودو نمی دانست شاید آدمی هم با خداست و نمی داند

وشاید آن دوری که عمری از آن دم زدیم تنها یک اشتباه باشد.

آن وقت لبخند زد خوشبختی ازراه رسید وبهشت همان دم برپاشد.

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 14:40  توسط الهام | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من به خود می گویم که چرا تنهایم ودراین تنهایی هیچکس نیست که با کوک دلم ساز کند هیچکس نیست کز احساس دلم سهم برد ودر اندیشه این تنهایی همچنان تنهایم

پیوندهای روزانه
غزل پرسه
کلبه تنهایی
من او ندارم
کوه غم
صهبای رضوان
حریم عشق
mitridats
غریبه
روزمرگی
قلب من مال کیه؟
آدمها رو عشقشون پا میذارن
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
آرشیو موضوعی
زمزمه با خدا
راهی به سوی خوشبختی
غزلهای دلم
کنترل ذهن و مثبت اندیشی
رازهایی در مورد عشق
داستان
ازدواج موفق
بال هایت را کجا جا گذاشتی؟(عرفان نظر آهاری)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان



كل بازديد ها :
افراد آنلاين: نفر

آهنگ وب لاگ

راه ده اي يار مرا...

 
New Page 1