![]() |
![]() |
|
|
این بار نیز دلنوشته هایم برای توست وبرای او: یه حس قشنگ ته دلم می گه کسی نامم را نجواکنان در انتهای کوچه باغهای بی قراری می خواند. گوشهایم را تهی می کنم از صدای همهمه تا آنها نیز پر شوند از ترنم شورانگیز دل. اومرا می خواند ومن در عمق جانم به یقینی ناب می رسم. اومرا می خواند ومن ته دلم به تردیدهایم می خندم. ودر نهایت با دلی به یقین رسیده قدم می گذارم در کوچه باغهای بی قراری و بی تابانه به جستجوی صدایی می روم که لحظه به لحظه مرا شیدا و شیداتر می کند. اینبار من او را می خوانم واو ناز می شود و من نیاز. می خوانم او را ومن بیدل می شوم و او دلدار. وتو ای محبوب زمینی من! صدایم را خوب می شنوی که نامت را که نامش را چه مومنانه برلب می آورم اما رسم وآیین تو نیز همان رسم و شیوه دلدادگی است. این را از گاهی بودنها وبیشتر اوقات نبودن هایت خوب فهمیدم وخوب می دانم چمدانت را هیچگاه به خاطرمن بازنخواهی کرد چرا که عاشق سفری و رفتن وعشق به سفر به مسافر اجازه نمی دهد چمدانش را باز کند. من با یقین به دنبال صدایت آمدم اما حالا می بینم تونیز هروله کنان میان رفتن و ماندن می دوی و نمی دوی. این روزها سوالی ذهن خسته مرا خسته تر کرده که آیا تونیز نامم را با دلی سرشار از یقین خواندی و یا اینکه...............................................!!!؟؟ تردیدهایم دوباره جان می گیرند اما در یک آن صدای رعد وبرق و بعد باران...... اما هم من وهم تو خوب می دانیم باران بهانه ایی بیش نیست. باران فرصتی است تاباردیگرتردیدهایمان زیر بارش همیشه سبزش کم رنگ و کم رنگتر شوند و دلمان به یقینی ناب تر از قبل برسد. واکنون فهمیده ام که برای کوچه باغهای بی قراری انتها معنا ندارد. برای من ابتدایش مهر شورانگیز توبود وهست وانتهایش تا بی نهایت بی قراری است و بی قراری. دلم می خواهد روزی نه تنها من وتو که همه انسانها آن بی نهایت مطلق آن بی قراریی را که آرامشی جاوید درونش نهفته است را درک کنیم و درک کنند. ودر پایان باز هم نامت را می خوانم ودوستت می دارم ونامش را می خوانم ومی پرستمش به امید اینکه تو هم بخوانی مرا وبپرستی اورا. دوستت دارم محبوب زمینیم تا بی نهایت آرامش تا خودخود خدا. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 23:14 توسط الهام |
|
|
من وضو بانفس خیال تو می گیرم وتورا می خوانم وبه شوق فردا که تورا خواهم دید چشم به راه می مانم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 18:44 توسط الهام |
|
|
من |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 22:56 توسط الهام |
|
|
گذشته اي نه چندان دور با اين كه خيابان ها بزرگ نبودند اما دلها بزرگ بودند اما حالا خيابان ها را به جاي دلهايمان وسيع مي كنيم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 17:27 توسط الهام |
|
|
برای انسانهای بزرگ بن بست وجود ندارد چون بر این باورند که: یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم شهریور 1387ساعت 17:40 توسط الهام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من به خود می گویم که چرا تنهایم ودراین تنهایی هیچکس نیست که با کوک دلم ساز کند هیچکس نیست کز احساس دلم سهم برد ودر اندیشه این تنهایی همچنان تنهایم
|
| پیوندهای روزانه |
|
غزل پرسه کلبه تنهایی من او ندارم کوه غم صهبای رضوان حریم عشق mitridats غریبه روزمرگی قلب من مال کیه؟ آدمها رو عشقشون پا میذارن آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
زمزمه با خدا راهی به سوی خوشبختی غزلهای دلم کنترل ذهن و مثبت اندیشی رازهایی در مورد عشق داستان ازدواج موفق بال هایت را کجا جا گذاشتی؟(عرفان نظر آهاری) |
|
RSS
|
|
كل بازديد ها :
|