تبليغاتX
پیاده در باران

خدایا ، خدایا ، کویرم، کویرم

 

                     بگو ابر بباره میخواااااااااااااام جووووووون بگیرم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 23:17  توسط الهام | 

دوست داشته باش و اجازه بده دوستت داشته باشن

انسان برای دوست داشتن خلق شده

پس به خودت و دیگران اجازه بده که

انسان باقی بمانند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 22:21  توسط الهام | 

از رنجی خسته ام که از آن من نیست!

 

بر خاکی نشسته ام که از آن من نیست !

 

 با نامی زیسته ام که از آن من نیست!

 

 از دردی گریسته ام که از آن من نیست !

 

از لذتی جان گرفته ام که از آن من نیست!

و

 به مرگی جان می سپارم که از آن من نیست !

 احمد شاملو

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 21:54  توسط الهام | 

در خلوت اندیشه ام تفألی زدم برباران

خاطرات کبودم جان غزل شد وخود غزل حرف دل توبود.

وتوای شهریارمن!

آسوده باش  درسینه خود عشق باران را دار زدم.

اما دوست دارم  باز هم پشت پنجره ذهنم بباری

اما این بار به شیوه ایی دیگر

به همان شیوه روزهای نخست

قسم به همه زیباییها من به یک سیب به یک دلبستگی پاک

قناعت دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 20:41  توسط الهام | 

شده یه وقتا ته دلت حرفی  واسه گفتن داشته باشی هی دل دل می کنی بگی یا نگی؟

فکر می کنی اگه بگی دست مهربون عشق می شه تکیه گاهت واسه روزای بی کسیت

امااگه نگی ممکنه تاابددرحسرت یه لحظه نگاش بسوزی.

دلت رو می زنی به دریا بدون توجه به اینکه دریا یه وقتایی طوفانیم هست.

حرفای شیرین دلت توطوفان دریا گم میشه و توروبا یه دنیاتردیدو دودلی تنها می ذاره.

منم با یه دل بی قرار اسیر طوفان دریا شدم حرفای دلم گم شد توطوفان دریا و

غرق شدم تونامردیای روزگار.

حالا شدم مثل ساحل تنهایی که موجی سرگردان همون که روزی باعشق ساحل دلم رو

نوازش می کرد حالا با خشم بهش می کوبه تا ته مانده همون دلشوره های شیرین

 و قشنگ عاشقی رو به تلخی تبدیل کنه.

حالا می فهمم چرا نباید به دل اعتماد کرد.

می فهمم سکوت وتنها سکوت باید تنها حرف عاشق باشه.

اون روزا دل توی دلم نبود آخه قراربود عشق مهمون همیشگی دلم بشه

باخودم می گفتم خداکنه بالبخندوارد بشه امابا بغض آمدو گریانم کرد.

باخشم رفت و بیزارم کرد بیزار از این قفس که نامش زندگی است.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 10:35  توسط الهام | 

مردی درراه رفتن به خانه اش به دودوست رسید.

به اولی گفت:اگر بگویی در کسیه من چیست هر ده تخم مرغ توی کسیه را به

تو می دهم.

اولی کمی فکرکردو گفت:حداقل یه راهنمایی بکن!

مرد گفت:یک چیز سفید که یک چیز زرد هم در میانش است!

نادان اولی باز چند لحظه ای درفکرفرو رفت و پاسخ داد:

یک ترپ سفید که توی آن را باهویج پرکرده اند!

نادان دومی هم به حرف آمدو گفت:

چه چیز عجیبی است! ترپ که توی آن را با هویج پرکرده اند به چه درد می خورد؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 21:11  توسط الهام | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من به خود می گویم که چرا تنهایم ودراین تنهایی هیچکس نیست که با کوک دلم ساز کند هیچکس نیست کز احساس دلم سهم برد ودر اندیشه این تنهایی همچنان تنهایم

پیوندهای روزانه
غزل پرسه
کلبه تنهایی
من او ندارم
کوه غم
صهبای رضوان
حریم عشق
mitridats
غریبه
روزمرگی
قلب من مال کیه؟
آدمها رو عشقشون پا میذارن
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
آرشیو موضوعی
زمزمه با خدا
راهی به سوی خوشبختی
غزلهای دلم
کنترل ذهن و مثبت اندیشی
رازهایی در مورد عشق
داستان
ازدواج موفق
بال هایت را کجا جا گذاشتی؟(عرفان نظر آهاری)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان



كل بازديد ها :
افراد آنلاين: نفر

آهنگ وب لاگ

راه ده اي يار مرا...

 
New Page 1