![]() |
![]() |
|
|
مک تاویش زیرک ترین موجود روی زمین بایک آرایشگر قرارگذاشت که دربرابر پرداخت مبلغی ثابت مشتری آرایشگاه شود وتمام مدت سال سرو صورتش راآنجااصلاح کند آرایشگرساده دل پذیرفت امایکی دوماه بعد از مراجعات هرروزه این مشتری سمج به تنگ آمد وروزی نزد دوستی زبان به شکوه گشود که: این مرد آدم عجیب و غریبی است موهای سروریشش باسرعتی ناباورانه رشد میکند چنان که هرروز صبح برای تراشیدن ریش پیش من می آید وهفته ایی دوبار هم بایدسرش را اصلاح کنم تکلیف من بیچاره چیست؟ دوستش خندیدو گفت بهتر است از دونالد شیفر ودیگر برادران هفت قلوی او بپرسی!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 15:44 توسط الهام |
|
|
نه عقابم، نه کبوتر
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 20:18 توسط الهام |
|
|
عشق بردبارو صبور است مهربان و رئوف است. حسد نمی ورزد تکبر ندارد غره نمی گردد درشت نمی گوید گستاخی نمی کند خودبینی ندارد غضب نمی کند خشم نمی ورزد کینه توز نیست عیبجویی نمی کند بابدان نمی نشیند همنشین حقیقت است پشتیبان و حامی است. بی اعتماد نیست نومید نمی گردد بی تابی نمی کند دست نمی کشد شکست نمی خورد. عشق هرگز شکست نمی خورد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 18:36 توسط الهام |
|
|
به حباب نگران لب يك رود قسم و به كوتاهي آن لحظه شادي كه گذشت غصه هم خواهد رفت آن چناني كه فقط خاطره اي خواهند ماند . لحظه ها عريانند به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز تو به آيينه نه آيينه به تو خيره شدست تو اگر لبخند زني آن هم به تو لبخند مي زند و اگر بغض كني واي از آيينه دنيا كه چه ها خواهد كرد |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 19:39 توسط الهام |
|
|
هنگامی که مقابل تو ایستادم همچون آیینه ایی شفاف بودم بادقت به من نگریستی وچهره خودرا درمن دیدی آنگاه به من گفتی: دوستت دارم ولی در حقیقت ذات خویش رادرمن پسندیدی. جبران خلیل جبران |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 12:34 توسط الهام |
|
|
وقتی رخ آیینه ها حتی، در صبح روشن مات می گردد هرگز نمی دانم در این بازی ،برد است سهم من و یا کیشم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 22:4 توسط الهام |
|
|
چی بگم ابری و بارون نمی شی دردو می فهمی و درمون نمی شی خیلی وقته می بینم زیر آوار جنون من و می بینی و ویرون نمی شی دل دیونه خرابم می کنی چرا مثل قدیما خوب نمی شی وقتی بارون می زنه شاخه ها می شکنن دل تنها چراتو مثل گنجیشکا پریشون نمی شی من و می بینی و حیرون نمی شی چی بگم ابری و بارون نمی شی دردو می فهمی و درمون نمی شی چی بگم با کی بگم راز تورو داری آتیش می گیری بارون نمی شی می دونم غصه لیلی رو داری واسه این خسته ها مجنون نمی شی چی بگم ابری و بارون نمی شی درو می فهمی و درمون نمی شی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 17:51 توسط الهام |
|
|
من مسافرم ... میان دو تناقض گیر افتاده است نه حق ماندن دارم ....
که تو را به جان دوست دارد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 20:26 توسط الهام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من به خود می گویم که چرا تنهایم ودراین تنهایی هیچکس نیست که با کوک دلم ساز کند هیچکس نیست کز احساس دلم سهم برد ودر اندیشه این تنهایی همچنان تنهایم
|
| پیوندهای روزانه |
|
غزل پرسه کلبه تنهایی من او ندارم کوه غم صهبای رضوان حریم عشق mitridats غریبه روزمرگی قلب من مال کیه؟ آدمها رو عشقشون پا میذارن آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
زمزمه با خدا راهی به سوی خوشبختی غزلهای دلم کنترل ذهن و مثبت اندیشی رازهایی در مورد عشق داستان ازدواج موفق بال هایت را کجا جا گذاشتی؟(عرفان نظر آهاری) |
|
RSS
|
|
كل بازديد ها :
|