![]() |
![]() |
|
|
دلم در آرزوی شبی پراز ستاره پشت پرچین نگاهت تکراو تکرار می کند واژه هایی از جنس نوررا مهربانم خود بگو تا شب پرستاره نگاهت چندواژه دیگرفاصله باقی است؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 15:16 توسط الهام |
|
|
این غم چیست؟هاله ای که دل انسان را در مسیری که می خواهد تغییر می دهد. هاله ای غم انگیز که احساسات یک فرد را تحریک می کند و بی اختیار او را به گریه می اندازد.همین غم گاهی بهانه ای برای انجام ندادن کارها ویا دست آویزی برای رفتن به غار تنهایی می شود. اما باید به یاد داشته باشیم که برای غمها فقط یک دقیقه وقت داریم. هرگز نباید شکست مارا از مسیر واقعی خود دور سازد بلکه با یک دقیقه غم باید آن را برای همیشه از صفحه ذهن پاک کنیم. باید رسالت خود رامجددا پیدا کنیم. رنج وقتی معنا یافت که گذشت و فداکاری به وجود آمد که این همان معنای مهم زندگی است. مشکلات می تواند مانع باشد اما بهانه هرگز. فولاد هنگامی آب دیده می شود که در کوره ذوب ودوباره سرد شود. پس برای رسیدن به خوشبختی با روحیه ایی شاد در مقابل غمها مقاومت کنید. منبع: کتاب همه راز موفقیت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 15:9 توسط الهام |
|
|
عشق واقعی فداکارو بی پرواست وبدون هیچ چشمداشتی خود را به محبوب پیشکش می کند شادی اش در بخشیدن است نه گرفتن. عشق ناب و از خود گذشته بدون هیچ جست و جووتوقعی محبوب خود را به سوی خود می کشد.اما کمتر کسی از عشق واقعی شناخت دارد. آدمی در احساساتش خودخواه خودکامه ویابزدل است ودر نتیجه آنچه رادوست دارد از دست می دهد.حسادت بزرگ ترین دشمن عشق است چرا که حسادت تخیل از جذب محبوب به سوی دیگری است واگر جلوی این ترس ها گرفته نشود تحقق میابند. باید بیاموزیم که بی هیچ چشمداشتی عشق بورزیم این درسی است که هر انسانی دیر یا زود باید بیاموزد. عشق بی عیب ونقص ترس را نقش بر آب می کند آنکه می ترسددر عشق خود پاکباز نیست. پس بیایید برای رسیدن به خوشبختی در زندگی مسافر همیشگی جاده عشق باشیم اما بیاموزیم بی هیچ توقعی عاشق باشیم. منبع:چهار اثر فلورانس اسکاول شین |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 15:49 توسط الهام |
|
|
در سال ۱۹۱۴آزمایشگاه توماس ادیسون دچار حریق شد. دستگاههایی که میلیون ها ارزش داشتند وهمه کاغذهایی که به تحقیقات عمری او مربوط می شدند سوختندوخاکسترشدند.پسراوچارلز این خبرغمبارراشنیدوبه جستجوی پدربرآمدواورادرحالی که بالذت به رقص شعله هانگاه می کردیافت. ادیسون چارلز راکه دیدگفت:مادرت کجاست؟برو اورافوراپیداکن وفورابه این جا بیاور.اوهرگز چنین منظره دیدنی را مشاهده نخواهد کرد. روز بعدادیسون درحالی که میان خاکسترهای امیدوآرزوهایش قدم می زده این کاشف ۶۷ساله گفت:نابودی چقدرمنفعت دارد!همه اشتباهات ما سوختندو خاکسترشدند خداراشکر حالا میتوانیم از نوشروع کنیم. لطف خدا بی انتهاست مافقط به چشمانی برای دیدنشان محتاجیم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 8:50 توسط الهام |
|
|
گاهی پیش می آید در هجوم دلتنگی های خود غرق می شویم ونگاهمون در جستجوی یک ناجی کاش آن ناجی رویاهایم تو باشی!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 21:23 توسط الهام |
|
|
سفید برفی که یک شاهزاده خانم کوچک بود نامادری نامهربان داشت که بهش حسادت می کرد. تقریبا هرکسی یک نامادری ستمکار دارد که همان افکارو پندارها منفی اوست. نامادری به او حسادت می کرد و همیشه به لباسهای ژنده داده واو را دور از انظار نگه می داشت. همه پندارهای سنگدلانه نیز با ما همین کار را می کنند. نامادری رروز از آیینه جادویی اش می پرسید ای آیینه سحرآمیزبردیوار کیست زیباترین بانوی این دیار عاقبت روزی آیینه پاسخ داد:ای ملکه هر چند تو زیبایی اما سفید برفی از تو جذاب تر است.واین پاسخ او را آشفته ساخت وتصمیم گرفت سفید برفی را سربه نیست کند. اما وقتی خدمتکار ملکه می خواست ماموریتش را انجام دهد با دیدن اشکهای سفیدبرفی دلش به رحم آمد واورا در جنگل به حال خود رها کرد. سفید برفی ازشدت وحشت نقش برزمین شد اما وقتی چشمانش راباز کرد با دیدن جانوران قشنگی کهرفتاری دوستانه داشتند خیلی خوشحال شد. آنها او را به خانه کوچکی راهنمایی کردن. این حیوانات و پرنده های کوچک نماد الهام ها یا رهنمودهای شهودی ما هستند که همیشه آماده اند تا مارا از جنگل سرگردانی نجات دهند. آن کلبه نامرتب وبه هم ریخته خانه هفت کوتوله بود سفید برفی و دوستانش خانه را مرتب کردن هنگامی که کوتوله ها خسته ازکار به خانه بازگشتند ازدیدن خانه تمیز ودختری که در تختخوابشان خوابیده تعجب کردن. صبح روز بعد سفید برفی قصه خودش را بازگفت وکوتوله ها از او خواستند پیش انها بماند. این کوتوله هانماد نیروهای نگهبانی هستند که پیرامون همه ما وجود دارند. در همین ایام نامادری دوباره باآیینه اش مشورت کرد وایینه پاسخ داد: دورتر از اشباح سبز این جنگل جایی که کوتوله ها دارند کاشانه هست زیباترین دختر این دنیا سفید برفی که قایم شده درآن خانه نامادری به صورت یک پیرزن درامدوبه جنگل رفت ویک سیب سرخ اما زهرآلود به سفید برفی تعارف کرد سفید برفی یک گاز به سیب زذو بر زمین افتاد.اما ناگهان یک شاهزاده زیبا ازراه رسید وسفیدبرفی را بوسید واوراازخواب بیدار کرد. نامادری هم گرفتار یک طوفان شدو از بین رفت. بدین ترتیب تفکرات منفی برای همیشه محو ونابود شد. شاهزاده نماد طرح الهی زندگی مااست ووقتی مارا از خواب غفلت بیدار کند تاابد شاد وخوشحال زندگی خواهیم کرد. حالا فکرکنید نامادری شما چه نوع ظلمی را درذهن نیمه هوشیارتان ثبت کرده. این ظلم همان اعتقادات منفی ای است که همه امور زندگیتان را کنترل میکند. همه می گویند:خوشبختی ام همیشه دیر از راه می رسد یا خیلی از فرصتها را بیخودی از دست داده ام ما باید این پندارها را عوض کنیم وبه جایش تکرار کنیم:برای خوشبختیم همیشه بیدارم وهرگز فرصت هایم را ازدست نمیدهم. ماباید بکوشیم تا صدای تلقین ملالت بار نامادری سنگدل پنداهای منفی را خفه کنیم پاداش رهایی از این تفکرات منفی برخورداری از هوشیاری ابدی است. نور چراغ ها بر راه زندگی ام می تابد وجاده ی باز خرسندی ورضایت خاطر را برمن آشکار می کند. برگرفته از کتاب:چهاراثرفلورانس اسکاول شین
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 12:31 توسط الهام |
|
|
آمدی ساده ازپشت هزاران هزار ستاره آمدی تا باهم تجربه کنیم صعود به بلندای احساس را اما در نیمه راه خواستی فراموش کنی وفراموش کردی بهانه آمدنت را وعزم سفر کردی به بهانه عبور زخم خورده عشق برتن باران زده احساسم وگذشتی ساده به سادگی عبور عابری خسته ازکنار پسرکی دوره گرد رفتنت هم مثل آمدنت ساده بود واکنون من مانده ام تنها ایستاده بربلندای احساس بافریادی که از شکستن لبریز است که ای نامهربان تاهمیشه دوستت خواهم داشت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 12:21 توسط الهام |
|
|
آبراهام مازلو می گوید: داستان انسانهای معمولی حکایت مردان و زنانی است که خودشان وآرزوهایشان را ارزان می فروشند انسان معمولی به چیزی بسیار کمتر از قابلیت هایش رضایت می دهد بعد هم نمی فهمد که چرا ناامید واز زندگی اش ناراضی است. کاش برسه روزی که همه ما ارزش وجودی خودمون رو بفهمیم به آرزوهامون بها بدیم قابلیت هایمان را بشناسیم به خودمون اعتماد داشته باشیم مهمتر اینکه حرکت به سوی آرمانهایمان را آغاز کنیم تا آرزوهامون در حدآرزو باقی نمونن. همت بلند دار که مردان روزگار ازهمت بلند به جایی رسیده اند
همتتان بلند و پیروزیتان نزدیک باد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 20:1 توسط الهام |
|
|
ذهن همه چیز را کنترل می کند.ما می تونیم از روش های کنترل ذهن تصوراتمان را تغییر دهیم و آن وقت خواهیم دید که واقعیت های زندگی ما نیز دستخوش تغییر خواهند شد یا به زبان دیگر اگر ما توان آن را داشته باشیم که ذهن خودمان را تحت کنترل دراوریم قادر خواهیم بود دنیایی مطابق باآرمانها و ایده آلهای خودمان بسازیم. دکتر ژوزف مورفی معتقد است هر کسی خالق دنیای خویش است وبر حسب تصاویری که می آفریند ایده ها وآرما ن های خود را شکل می بخشد وی معتقدا ست که قدرت تلقین چه مثبت و چه منفی را نمی توان در طرز فکر و روحیه انسان ها نا دیده گرفت. اگر ما دارای افکار مثبت باشیم بر ضمیز ناخودآگاهمون اثر کرده وما را به سوی موفقیت سوق می دهد. فرض کنید انسانی در ذهن خود برنامه من شکست می خورم را ایجاد کند در هر معامله ای که شرکت کند به جای پیروزی در انتظار شکست می نشیند. به این دلیله که باید مراقب ایده ها و افکار خود باشیم چون پاسخ اتوماتیک باطن ما بر پایه اندیشه هایمان است. همین الان یک پروژه جدید را در زندگی آغاز کنید وبنای آن را آرامش هماهنگی شادی وحسن نیت بگذارید.با تفکر بر روی آنها ضمیر باطنتان آنها را می پذیردوزمان آن می رسد که شما موهبت های بیشماری را در آغوش بگیرید واز نعمت های فوق العاده ای بهره مند شوید. منبع:کتاب همه راز موفقیت پس مثبت باشید تا درهای موفقیت به رویتان باز شود.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم شهریور 1386ساعت 16:22 توسط الهام |
|
|
دوستای خوبم این داستان را تا آخر بخونید نتیجه گیریش به عهده خودتون اما من سعی می کنم در مورد ضمیر نا خودآگاهمون بازم بنویسم آمریکا سال ۱۹۷۳ دو خانم در بیمارستانی در جنوب کالیفرنیابستری می شوند یکی مبتلا به سرطان خون است ودیگری از سردرد عصبی رنج می برد. بر اثر اشتباه پرستاری که مسوول گرفتن خون از این دو بیمار بود لوله آزمایش آنها عوض می شود صبح روز بعد نتیجه آزمایش حاضر بود. دکتر به اتاق خانم مری ۴۳ساله که واقعا مبتلا به سرطان بود میره ومیگه آزمایش شما منفی ست می توانید به خانه بروید. مری از این خبر بسیار خوشحال می شه وبه خانه میره. دکتر به اتاق مجاور می ره وبه خانم الیزابت می گه با کمال تاسف شما مبتلا به یک نوع سرطان کشنده شدین به خانه بروید و استراحت کنید مدت زیادی از عمر شما باقی نمانده سعی کنید در این دوماه باقی مانده از زندگی خود لذت ببرید البته مرگ دست خداست. الیزابت به خانه می رود ودر انتظار مرگ می نشیند فکر سرطان همه وجودش را فرا می گیرد. ۱۰سال بعد سال ۱۹۸۳آمریکا کتابی به نام اشتباه در آمریکابه چاپ می رسد ودر مقدمه این کتاب موضوع بیماری خانم مری و الیزابت طرح می شود. الیزابت بعد از ۴۰روز بر اثر ابتلا به سرطان می میرد ومری پس از ۱۰سال هنوز زنده است. شما چی فکر می کنید درباره این ماجرا؟ بر گرفته از کتاب:همه راز موفقیت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 17:5 توسط الهام |
|
|
در سپیده دم یکی از بهترین شبای مهتابی تو بهشت همه گلها مشتاقانه منتظر بودن تا ببینن خداوند نشونه صلح و دوستی را به اسم کدوم گل به زمین و آسمانها هدیه خواهد کرد وخداوند گل نرگس را برای شاهزاده ایی برگزید که آرامش را برا کل هستی به ارمغان خواهد آورد. این روزها آسمان طلوع سبز ستاره ایی را به انتظار نشسته تا با آمدنش ابرهاو تیرگیها را از رخسار دیگر ستارگان به کناری زند تا یک بار دیگر ستاره ها درخشش خویش را بازیابند. فرشته ها هم چشم انتظارن وبه یاد اون سپیده دم رویایی بار دیگر بالهایشان را بر زمین وآسمان گسترانیده اند تا دیگر بار ردپای ولی عهد عشق زینت بخش بالهایشان گردد. وای که چه روزی خواهد بود روزی که بیاید وساحل طوفان زده دنیارا آرام و آرامتر سازد. روزی که بیاید ابررا پاره خواهد کرد وبه قول سهراب گره خواهد زد چشمان را با خورشید دل ها را باعشق سایه ها را باآب شاخه ها رابا باد. وای که چه روزی خواهد بود روزی که بیاید. بیا ای عشق عالمتاب که ما تنهای تنهاییم به امید آن روز طلوع سبز ولی عهد عشق بر همه سبز اندیشان و پاک دلان مبارک
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 11:39 توسط الهام |
|
|
در بن بستی رها شده در تاریکی عقوبتی تلخ وشکستن به ضرب شلاق خاطرات در کمین تا اسیری شوم جاودانه و دربند دستانت چه مهربانانه پاره کردند تارهای به دورم تنیده شده را و چه سخاوتمندانه باریدی برمن و احساس زخم خورده ام طراوت بخشیدی و ماندگار شدی ومن به سپاس این همه مهر جاودانه تسبیح گوی تو خواهم بود! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 20:20 توسط الهام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من به خود می گویم که چرا تنهایم ودراین تنهایی هیچکس نیست که با کوک دلم ساز کند هیچکس نیست کز احساس دلم سهم برد ودر اندیشه این تنهایی همچنان تنهایم
|
| پیوندهای روزانه |
|
غزل پرسه کلبه تنهایی من او ندارم کوه غم صهبای رضوان حریم عشق mitridats غریبه روزمرگی قلب من مال کیه؟ آدمها رو عشقشون پا میذارن آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
زمزمه با خدا راهی به سوی خوشبختی غزلهای دلم کنترل ذهن و مثبت اندیشی رازهایی در مورد عشق داستان ازدواج موفق بال هایت را کجا جا گذاشتی؟(عرفان نظر آهاری) |
|
RSS
|
|
كل بازديد ها :
|